۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه

با چه مصيبتي!!!

نمي دونيد با چه مصيبتي تونستم لاگين كنم و دوباره شروع به نوشتن كنم .
ديگه هم نمي خوام اينجا رو ول كنم
ديدن فيلم باغ هاي كندولوس و اتفاقات زندگيم باعث شد كه دوباره شروع به نوشتن كنم . منظور از اتفاقات همان دعواها و اصطكاك هاي زندگي مشترك من و شنقشئ است.
در فيلم باغ هاي كندولوس ، آن تركه خطاب به علي ميگويد ، دوستت چند سال است ايران نيامده ، در ايران بايد وقتي مي بيني ماشيني درش باز مونده به اون بگي : درت بازه ، اون هم مي گه مي دونم درم بازه و تو دوباره مي گي مي دونم كه درت باز است ، براي هم به شما مي گويم.
درست زندگي من است ، هي خدا مياد به من ميگه درت بازه ، من هم مي گم مي دونم درم بازه و دارم اشتباه مي كنم ،و اون ميگه مي دونم مي دوني ، اما نمي دونم چرا اين در رو درست نمي كني !!!

۱۳۸۵ آذر ۱۹, یکشنبه

دلتنگي

چون توانستم ، ندانستم چه سود
چون كه دانستم ،‌توانستم نبود
----
زلف بر باد مده تا ندهي بربادم
ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم
مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر
سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم
======
اي واي به اسيري كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد
صياد رفته باشد
+++++
اگر يك روزي شاد بودي
آروم بخند تا غم بيدار نشه
اگر يك روزي غمگين بودي
آروم گريه كن تا شادي نااميد نشه