۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

از اینکه توی ایران زندگی می کنم ، از اینکه چه روزهای خوشی با بلاگر داشتم و از اینکه چه بلایی دارد سرمان می آید دارم دیوانه می شوم .
این چه جبر جغرافیای یایست که دارد ما را با خود می برد
لعنت به این جبر جغرافیایی
لعنت به نامجو
لعنت به خودم
باز خدا پدر دوست عزیزم آقای علی وردی را بیامرزد
داشت خاطرات پر می کشید

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

جابجایی یا کوچانده شدن

 خلاصه از اینجا جابجا یا کوچانده شدیم به اینجا 
من الان خوشحال ترین آدم روی زمینم چون از محیط بلاگر با این همه امکانات رفتم به بلاگفا با این همه .... آره من خوشحال ترین فرد روی ایرانم چون از محیطی رفتم که کفرستان بود و ... غیر قابل کنترل ، اما رفتم به بلاگفا ، جایی که می توانند کنترلم کنند . من خوشحال ترین آدم روی زمینم ، چون از امکانات و تکنولوژی وطنی استفاده می کنم ، مگر نه اینکه من عاشق ایرانم !!!
خلاصه جبراً از اینجا کوچانده شدیم به آنجا ! البته این کجا و آن کجا؟!!!
سعی میکنم با مطالب جدید اونجا را به روز کنم و مطالب اینجا را هم «چون برای تهیه آنها زحمت کشیده ام» به آنجا منتقل کنم.

گفتند: نخنديد ... خنده بر لبانمان خشكيد.
گفتند: ايمان بياوريد  ... سعي به باور كرديم .
گفتند:نبينيد ... چشمانمان را بستيم.
گفتند: نگوئيد ... ما نگفتيم .
گفتند: نيانديشيد  ...........................  نتوانستيم ، نتوانستيم ، نتوانستيم.

نوشتيم ، چاپ نشد گفتيم ، شنيده نشد اينك خوش دار كه شب گذشته است و شفق طلايه دار صبح آزاديست. ميخوانيم و باك نداريم كه سپيده را كور باشيم. سحر عطر آفتاب را به گل خواهد گفت : كه اگر گفتيم ، شكفتيم و گفتيم آنچه را كه آزرده بود ياران را و اگر مرديم دل به اسارت نسپرديم.